کتاب کاپیتان افسانه ای (مدرسه فوتبال)

(داستانهای نوجوانان انگلیسی،قرن 21م،تصویرگر:برایان ویلیامسون)

موجودی: ناموجود
20% تخفیف
88,000 تومان
110,000 تومان
گریک به محض اخراج شدن، زمین مسابقه را ترک کرده بود. با بی‌میلی برای گفت‌وگوی جمعی بعد از مسابقه صبر کرد، هرچند که باید جایی می‌رفت. می‌دانست اگر زودتر برود، بیش‌تر توی دردسر می‌افتد. بعد از گفت‌وگو، لباس‌هایش را پوشید و سریع به نزدیک‌ترین ایستگاه اتوبوس رفت. از اتوبوس پیاده و سوار قطار شد. دو ساعت بعد، ساعت دو‌و‌نیم بعد از ظهر به مقصد رسید. دیوارهای بلند بی‌پنجره و میله‌ها، نرده‌های فراوان و ورودی‌ها و حصارها. او که هیچ‌وقت زندان را ندیده بود، حالا برای دیدن پدرش به آنجا می‌رفت. به قدری عصبی بود که حس کرد حالت تهوع دارد. ولی باید می‌رفت. کریگ مجبور نبود تنها برود. افسر مراقب پدرش، سایمون، هم آن‌جا بود. آن‌ها اوایل هفته، درباره‌ی این ملاقات تلفنی حرف زده بودند تا کریگ بداند باید توقع چه چیزی را داشته باشد. کریگ و سایمون از درهای خودکاری که سریع با صدای تق پشت سرشان بسته شد، عبور کردند. سپس وارد محوطه‌ای شدند که سه مرد با اخم روبه‌رویشان نشسته بودند. سایمون داشت حرف می‌زد. بعد از آن باید در یک سالن انتظار، با چند خانواده‌ی دیگر که بیش‌تر زن‌ها و بچه‌هایشان بودند، منتظر می‌ماندند. تمام مدت مردهایی که لباسشان شبیه لباس ماموران پلیس بود، مراقبشان بودند. در هر مرحله اضطراب کریگ بیش‌تر می شد و دوست داشت از آن جا فرار کند. سایمون سعی کرده بود با او حرف بزند، ولی کریگ به قدری مضطرب بود که نمی‌خواست حرف بزند. آن‌ها باید قبل از گرفتن اجازه‌ی ورود به اتاقی که چندین میز در آن چیده شده بود، کلیدها و تلفن‌های همراهشان را توی کمدی می‌گذاشتند و از اسکنری که مثل اسکنرهای فرودگاه بود، رد می‌شدند.

نظر بدهید

توجه: HTML ترجمه نمی شود!
    بد           خوب
کد امنیتی