کتاب باران زاد

(داستان های فارسی،قرن 14)

موجودی: در انبار
20% تخفیف
224,000 تومان
280,000 تومان
تیراد پنج سال بیشتر نداشت که پدرش او را به کشتی ناجی سپرد. هر وقت توی آب می‌افتاد، نفسش بند می‌آمد، سیاه و کبود می‌شد و مجبور بودند او را بیرون بکشند. حتی نمی‌توانست بیش از حد حرکت کند، بدود و بپرد و از چیزی بالا برود. زور کمی داشت و نفس کمتر. این‌گونه به نظر می‌رسید که تیراد در هیچ کاری توانایی ندارد؛ این فکر گاه پدرش را آشفته می‌کرد که چطور ممکن است فرزند او و همسرش هیچ ارثی از آن‌ها نبرده باشد و برخلاف او و مادرش که زنی جسور بود، این‌طور ناتوان باشد؟ گاهی حتی به همسرش گمان بد می‌برد! همسری که دختر دریا بود و پابه‌پای او در کشتی و دریا و ماهیگیری همراه بود. گاه گمان می‌کرد شاید ناتوانی فرزندش به فعالیت‌های سنگین اوایل بارداری همسرش ربط داشته باشد. اما این افکار چیزی را درست نمی‌کرد، نه مرگ همسرش را و نه ضعف پسر را. پدر هیچ‌گاه تیراد را به حال خودش رها نکرده بود و تمام مدتی که روی دریا مشغول ماهیگیری بود، به پسر کوچکش فکر می‌کرد و از جدایی او دلش فشرده می‌شد. پدر تیراد تصور نمی‌کرد خیلی زود از فرزندش جدا شود…

نظر بدهید

توجه: HTML ترجمه نمی شود!
    بد           خوب
کد امنیتی